19 آذر امسال آرمان 2 سالش تموم میشه
و چند هفته ایی هست که سعی می کنه با کلمه هایی که بلده جمله بسازه.
واقعا شیرین زبون شده 

به همین خاطر برای اینکه همیشه به یاد این شیرین زبونی هاش بمونم یه فرهنگ لغت از کلماتش درست می کنم.
- آدی تا = آزیتا
- اَیی = دایی
- گیگی = انسی
- اُنید = امید
- آزادی = آزاده
- نایین = پایین
- نانِ نَنه = مالِ منه
- آدا = آقا
- آنوم = خانوم
- آدا وَگی = آقا گرگه
- اَگی تگی = مهد کودک
- گیلدا = کالباس
- آدی تاتور = دایناسور
- بو = گاو
- مَمَ او = آبی که از دماغ مبارکش سرازیر میشه
- مَمَ او = مهشید جون
- گی سان = احسان
- نَتُن = نکن
- واش = شاخ
- تَدو = کدو
- اوندا آدا وَگی هَتِش = اونجا آقا گرگه هستش
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/08/23ساعت 0:24  توسط nana
|
چه لحظه قشنگیه وقتی یه نی نی کوچولو به دنیا می یاد.
کسی که ماه ها منتظر اومدنش هستی و با اومدنش یه عالمه شادی میاره.
درسته که بچه ها یه جورایی با اومدنشون همه چیزا رو به هم میریزن ولی فکر کنم اونها از جنس دردسرهای شیرین هستن.
چهارشنبه ۹ تیر،خدا به مجید و سمیرا یه دختر گل داده به اسم فرنیا.

خدا حفظش کنه. خیلی نازه مگه نه؟
آهای اگه چشت شوره زود بزن به تخته
مبادا این عسل خانوم چشم بخوره
+ نوشته شده در شنبه
1389/04/12ساعت 23:51  توسط nana
|

باران از سفر برگشته.
چقدر حرفاش آرومم کرد.
توی اون محیطی که همه چیزش سیاه ، حرفای آرامش بخش باران مثل نور شمع می مونه برام.
بهم گفت که برای من و مانی و امیر و الناز کلی دعا کرده.
گفت که توی این ایام ....
بگذریم.
با اینکه شاید از نظر اعتقادی خیلی باهم فرق داریم ولی
دوستای خوب هر جوری باشن نعمتن...
*******
این هم چندتا عکس بارونی برای دل گرفته خودم




+ نوشته شده در شنبه
1389/02/18ساعت 17:55  توسط nana
|
این روزها خبرهای جالب و شنیدنی یکی پس از دیگری میرسن.


دیشب حدودای ساعت۱۲:۳۰ بود که موبایلم زنگید و با دیدن اسم آزیتا یهو قلبم ریخت، گفتم نکنه چیز بدی اتفاق افتاده این موقع شب.


گوشی رو که برداشتم صدای خنده آزی جونم آرومم کرد. مطلب مهمی رو متوجه شده بود که باید حتما همون موقع بهم می گفت.


یه هفته ای بود که امیرحسین حالش خوب نبود و چند باری هم سرُم زده بود ولی دکترش دقیقا نتونسته بود بگه که امیر چش شده، به همین خاطر همه نگران بودن که مبادا این دل دردها مربوط به دسته گل روز سیزده بدرش باشه.( منظورم همون سقوط آزادش به ته دره سه چهار متریه)


دیشب که خدا رو شکر حالش بهتر شده بود پرده از این راز برداشته بود.


هفته پیش که امیر جان به مدرسه نرفته بودن در حالت خواب آلودگی برای رفع تشنگی یه لیوان پر مایع دستشویی رو به جای سن ایچ نوش جان فرمودن و برداشتشون هم از مزه بد این معجون این بوده که چون سن ایچش خیلی غلیظ ِ یه کمی بد مزه اس. بعد از خوردن این نوشیدنی گوارا تازه امیر آقا متوجه میشن که چی خوردن.

و از اونجایی که امیر خان ما همیشه دنبال ماجراجوییه تو این یه هفته همه دارو ها رو خورده هیچی هم نگفته.

دکترا حیرون و سرگردون، مادر و پدر نگران، اما امیر حسین ؟؟؟؟


امیر جون از این به بعد با صابون مایع فقط دستاتو بشور، باشه گلم؟!!



بازم خدا رو شکر که اتفاق بدی نیفتاد.


+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/02/16ساعت 16:31  توسط nana
|
یه دوستی برام شعر قاصدک اخوان ثالث رو ایمیل کرده

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
...
این شعر رو که خوندم یاده خاطره پارک ملت افتادم.
چند شب پیش من و مانی و ۲ تا از دوستامون پدرام و پویا (چون ممکنه دلشون نخواد که شما بشناسیدشون اسم های اصلی شون رو نمی گم) رفتیم پارک ملت که یه دفعه پدرام یه قاصدک دید و با کلی هیجان اون رو گرفت و گفت بچه ها بیاین آرزو کنیم.
بعد از چند تا آرزوی آبکی راجع به کار و این چیز ها،آرزو کردیم که این دوستی ها همیشگی بمونه.حالا و قتش بود که پدرام مشتش رو باز کنه تا قاصدک بره و آرزو مون برآورده بشه ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی دستش رو باز کرد...

قاصدکه چنان له شده بود که دیگه یادش رفته بود قاصدکه و یه روزی می تونسته پرواز کنه.
تکلیف قاصدکه که معلوم شد ولی من نگران آرزومونم که چه بلایی سرش می یاد.




+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/02/16ساعت 1:26  توسط nana
|

نمی دونم چرا بعضی ها اینقدر دچار توهمن.
پست مربوط به دوستی رو برای الی جونم نوشتم آخه شما چرا همه چیز رو به خودتون می گیرین.
این همه اعتماد به نفس واقعا باور نکردنیه.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/02/16ساعت 0:51  توسط nana
|

شاید برای شما هم جالب باشه که بدونین چرا ما ایرانیها، به پاپ کرن میگیم چس فیل؟!
چون این خوراکی خوشمزه نه به فیل ربط داره نه به !!
اولین مدل پاپ کرن که وارد ایران شد، مربوط به یک شرکت انگلیسی بود به اسم چسترفیلد (Chesterfield)و چون ما ایرانیها زبان انگلیسی را بسیار عالی بلد هستیم!!، این رو ساده سازی کردیم و گفتیم چس فیل!
شناختن محصولات مختلف به اسم اولین برند، توی ایران خیلی عادیه. مثل: آدامس، تافت، تاید، ریکا، وایتکس، ماتیک، کلینکس و ...
حالا شما میتونین با خیال راحت این خوراکی رو بخورین و نگران چیزی نباشین
هرچی هم دوست دارین صداش کنید:
پاپ کرن، چس فیل، چسترفیلد، ذرت بو داده، گل بلال، یا هر چیز دیگه!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/02/15ساعت 17:59  توسط nana
|

چیپس در آمریکا متولد شد. اما پدری داشت به نام سیبزمینی سرخ شده که اولین بار در اواخر قرن ١٨ به وسیله شخصی به نام "توماس جفرسون" در آمریکا معرفی شد.
در اوایل قرن ١٩، سیبزمینی سرخ شده به تدریج محبوبیت پیدا کرد تا جایی که وارد فهرست غذایی رستورانها شد. یکی از شبهای زمستان سال ١٨٥٣ در رستوران "دریاچه ماه" در ساراتوگای ایالت نیویورک شخصی همراه شام، سیبزمینی سرخ شده سفارش داد.
پس از دریافت غذا این شخص که ظاهرا "کوریلیوس وندربیلت" نام داشت، با اعتراض به این که سیبزمینیها خوب سرخ نشدهاند و چندان ترد نیستند آنها را به آشپزخانه پس فرستاد. "جورج کرام"، سرآشپز رستوران که از این انتقاد حسابی عصبانی شده بود برای تمسخر، سیبزمینیها را به نازکی کاغذ برید، به شدت به آنها نمک زد و دوباره سرخشان کرد و محصول را به این خیال که غیرقابل خوردن است سر میز "وندربیلت" برد؛ اما دستپخت "کرام" به جای یک غذای بیمصرف، یک شاهکار از آب درآمد و به همین راحتی چیپس اختراع شد.
صاحب رستوران "دریاچه ماه" به زودی این خوراکی را وارد فهرست غذای خود کرد. چندی بعد "کرام" برای خود رستورانی باز کرد که سیبزمینی نازک سرخ شده را به شهرت رساند. "کرام" اسم این اختراع را به یاد رستوران اول "چیپس ساراتوگا" گذاشت. (چیپس Chips جمع Chip به معنی ورقه و لایه نازک است).
به این ترتیب نام چیپس به طور رسمی وارد ادبیات غذایی شد و به زودی رستورانهای دیگر نیز شروع به عرضه آن کردند. اما این "ویلیام تاپندون" از اهالی اوهایو بود که برای اولین بار چیپس سیبزمینی را از رستوران به مغازههای خواربار فروشی برد. در سال ١٨٩٥ او فروش چیپس را به خواربار فروشیهای محل شروع کرد و وقتی کارش گرفت، طویلهاش را به اولین کارخانه چیپس سیبزمینی دنیا تبدیل کرد. کمکم مصرف چیپس آنقدر زیاد شد که در اولین سالهای قرن بیستم چند شرکت و کارخانه بزرگ برای تولید انبوه آن بنا کردند.
امروزه چیپس سیبزمینی در شکلها، مزهها و مارکهای مختلفی تولید و عرضه میشود که بعضی از آنها به جای ورقههای سیبزمینی از قطعههای ریز به هم پیوسته آن استفاده میکنند.
راستی فکر میکنید اگر در آن شب سرد، "کورپلیوس وندربیلت" مشکلپسند، هوس سیبزمینی سرخ کرده نمیکرد، یا "جورج کرام" آشپز انتقادپذیری نبود، جهان چند سال دیگر در انتظار چیپس باقی میماند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/02/15ساعت 1:11  توسط nana
|
امروز روز معلمه. ۱۲ اردیبهشت

روز مامانم مبارک.
روز خاله معصوم مبارک.
روز آزیتا جونم مبارک.
روز نرگس دوست عزیزم مبارک.
روز عمه هما مبارک.
روز عمه ژیلا و عمه ژاله مبارک.
روز دایی علیرضا مبارک.
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/02/12ساعت 18:23  توسط nana
|
دوستي با بعضي آدمها مثل نوشيدن چاي کيسهای است هول هولکي و دم دستي. اين دوستيها براي رفع تکليف خوبند، اما خستگيات را رفع نميکنند. اين چاي خوردنها دل آدم را باز نميکند، خاطره نميشود، فقط از سر اجبار ميخوريشان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نميکني.
دوستي با بعضي آدمها مثل خوردن چاي خارجي است. پر از رنگ و بو. اين دوستيها جان ميدهد براي مهمان بازي براي جوکهاي خندهدار تعريف کردن، براي فرستادن اساماسهاي صد تا يک غاز. براي خاطرههاي دمِ دستي. اولش هم حس خوبي به تو ميدهند. اين چاي زود دم خارجي را ميريزي در فنجان بزرگ. مينشيني با شکلات فندقي ميخوري و فکر ميکني خوشحالترين آدم روي زميني. فقط نميداني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دو ساعت ميشود رنگ قير. يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ ميدهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي.
دوستي با بعضي آدمها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه ـ جرعه بنوشياش و زندگي کني.

+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/02/09ساعت 1:43  توسط nana
|